X
تبلیغات
رایتل

تا سه میشمرم

دوشنبه 28 دی 1394

صبح از خواب بیدار شدم . سریع رفتم توالت و بعدش دو تا تخم مرغ گذاشتم که آبپز بشن. بلافاصله رفتم تو اتاق بچه ها و پرده رو بالا کشیدم و همزمان آواز هم می خوندم :

صبحتان ایرانیان فرخنده و پیروز باد

یاس من خوشکل خانم بیدار شو

پسرم آقا یوسف صبح ات بخیر

اما انگار نه انگار .

زود باشید بچه ها می خواهیم بریم باشگاه دیر شد...

موقع صبحانه خوردن هم  همش تاکید می کردم که زود باشین دیگه ، دیر شد...

موقع لباس پوشیدن هم همینطور زود باشین دیر شد...

توی راه باشگاه هم دست بچه ها رو می کشیدم که زود باشین دیگه دیر شد...

موقع رفتن به خونه هم دوباره و دوباره ، زود باشین دیر شد...

وقتی رسیدیم خونه ، زود باشین لباساتونو در بیارین و بذارین سرجاشون. زود باشین دیر شد...

موقع خوردن ناهار زود دستاتونو بشورید... زود باشین بخورین...

بعد از ناهار ، زود باشین بخوابین ...

عصر ، زود باشین بیدار شین که عصرونه بخوریم...

زود باشین

زود باشین

زود باشین

...

خلاصه تا آخر شب n بار این جمله رو تکرار میکنم.

تا اینکه ...

کتاب تا سه میشمرم  رو برای جوجو هام خوندم. یعنی برای خودم خوندم.

و به همه مامان باباهایی که مثل من همیشه عجله دارن پیشنهادش می کنم .

خلاصه داستان :

بابا بزی همیشه عجله داشت. ولی بز کوچولو دوست نداشت عجله کنه. وقتی هم که عجله نمی کرد بابا بزی با عصبانیت می  گفت : " تا سه میشمرم ... 1 و2 و3  ! "

یه روز بز کوچولو به بابا بزی میگه که توی مدرسه یاد گرفته تا ده بشمره. و اگه بابابزی دوست داشته باشه یادش میده تا دیگه مجبور نشن اینقدر عجله کنن... 




نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد