X
تبلیغات
رایتل

در سالن انتظار باشگاه . . .

یکشنبه 10 اسفند 1393

خیلی حال و حوصله نداشتم شب قبلش هم حسابی بد خواب شده بودم. ( چند شب می شد که درست نخوابیده بودم آخه همسایه بالایی مون ساعت یازده و نیم به بعد یادش میاد خونه تکونی کنه! ساعت دو صبح هم دختر کوچولوش تمرین دو داره اونم با دمپایی رو فرشی پاشنه دار مادرش روی سرامیک! ) هوا هم خیلی سرد بود. دلم نمی خواست دوباره برم بیرون. فکر کردم برم تو سالن انتظار کنار بقیه مادرا بشینم. خب می تونستم حدس بزنم چی میگن ، اما  چاره ای نبود. باهاشون سلام علیک کردم و روی یه صندلی نشستم.

یه خانمی که خیلی خیلی به خودش میرسه و فوق العاده خوش لباسه ، همونی که من دلم می خواست باهاش بیشتر آشنا بشم هم اونجا نشسته بود. یه کم که حرفاشو شنیدم دیگه شخصیتش برام جذابیتی نداشت ، تازه فکر هم کردم که چرا اینطوری رژ زده انگار ماکارونی خورده! به نظرم صداش اصلا به قیافه اش نمیومد! دیگه حتی نگاش هم نکردم.

اما خانمی که روبروش نشسته بود و مثل اینکه یه جورایی با هم آشنا بودن ،جای اونو تو ذهنم پر کرد. قبلا فکر می کردم چقدر خودشو می گیره. اما متوجه شدم شخصیت آرومی داره زیاد اجتماعی و خوش مشرب نیست. خیلی کم حرف می زد. اگر هم می خواست یه چیزی بگه یه خانم دیگه ای می پرید وسط حرفش . اونم هیچی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد. دلم می خواست بازم حرف بزنه تا من بیشتر بشناسمش. ازش خوشم اومده بود ، سعی کردم یه کم باش حرف بزنم ولی خیلی کوتاه شد و اونم بیشتر دوست داشت سکوت کنه. زیاد هم به صحبتهای بقیه خانمها توجه نمی کرد.

یه خانم دیگه ای هم نشسته بود وسط جمع و با موبایلش بلند بلند حرف می زد. یه جوری صحبت می کرد که انگار سالها استاد دانشگاه بوده و کلی تجربه داره. بعدش که از خانواده خودش و شوهرش تعریف کرد فهمیدم که وجه اشتراکمون فقط دوقلو داشتنه و بس.

خانم دیگه ای که فکر می کردم وضع مالیه خوبی داره همش از بی پولی می نالید و همه حرفاش یه جوری به مشکل مالی ختم میشد!

خانمی که روبروی من نشسته بود و به نظرم نچسب میومد، بدون مقدمه شروع کرد باهام درد و دل کردن!! یه دفعه خانمی که به نظر من از همه جوان تر بود پرید وسط حرف خانم روبرویم و اتفاقا با همون خانم وارد گفتگو شد و بعد از اینکه چند تا جمله بی سروته گفت ، نوبت خانم روبرویم شد که بپره تو حرف اون. منم هاج و واج نگاشون می کردم.

هیچ بحثی به نتیجه نمی رسید. هر صحبتی شروع نشده جاشو به یه بحث جدیدتر می داد. همه خانمها البته به استثنای اون خانم کم حرف ، دوست داشتن از خودشون و کارهاشون و بچه ( هاشون ) و شوهرشون  و . . . صحبت کنن.

و اونقدر از هم سبقت گرفتنو تو حرف همدیگه پریدنو از هر دری حرف زدن که یادشون رفت کلاس بچه شون تموم شده !!!

سر دردی گرفته بودم اول صبحی . . .


نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد