X
تبلیغات
زولا

یوسف مهربونم

سه‌شنبه 30 دی 1393

دیروز که اتساین اومد خونه، واسه بچه ها کیک یزدی خریده بود. همین که یاس با همکاری داداشش درو واسه باباشون باز کردن. یوسف سریع پلاستیکو از اتساین گرفت و دو تا کیک برداشت. همون موقع با اعتراض بش گفتم : آقا یوسف چند تا چند تا ؟ ولی به حرفم اهمیت نداد. منم با خودم گفتم ولش کن حتما گرسنه اس دیگه.

اتساین هم که داشت زیر انداز بچه ها رو پهن می کرد که چیزی روی فرش نریزه، یوسف رو دید که دو تا کیک تو دستشه و بش گفت : یکی بردار بخور بعد اگه خواستی یکی دیگه هم بردار. 

ولی یوسف به حرف ما توجهی نکرد و به قول خودش پوست کیکا رو کند و بعد یکشو داد به آجیش!

من و اتساین همدیگه رو نگاه کردیمو لبخند زدیم با اینکه باهاش قهر بودم!

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد